کسی عاشق آرامش شب و تنفس صبح باشد کِی می تواند یه کمی بخوابد؟


پی نوشت : - حال نوشتن نبود...جز یک پیاده رو خواب که باعث تاسف شد و گرفتگی هوا که بگی نگی بی نصیب از گرد و خاک هم نبود، کاش ببارد.
- کجی عکس دوم را دارید؟! اتفاقی بود هر چند بی ثباتی دنیایی که روی آن قدم میزنیم و البته ترس من از ارتفاع را میرساند . . . فقط میدانم که باید رفت.
- راستی، خوش گذشت.
این شب ها که می گذرد:
احساس میکنم...
احساس میکنم راه های رسیدن به انتظار ختم میشودو چشم، تنها مسافر کوچه های خوشبختی است.
احساس میکنم پایان ستاره به سلام خورشید میرسد.
چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس و چه اندازه عجیب است....
عجیب بودند همگی،
پیرمردی که از سلام من تعجب کرد و من که از مرد یک هو آمده از پشت سرم.
اینکه امروز صبح متوجه شدم سر خیابان ما بن بستی وجود دارد به اسم بن بست سحر.
و سر چند کوچه آن طرف تر یکی از این صندوق های پستی قدیمی هست که بر خلاف دفترهای پستی - که اگر کاری داشتی میروی سراغشان، که اگر نروی هم شب می بنند میروند پی کارشان - انگار همیشه منتظرند که بروی سراغشان، که اگر نروی هم منتظرند. . .
که کارشان همین است منتظر رسیدن تو باشند.
برای رسیدن باید رفت...

پرواز را بیاموز...
بعد از یک پیاده روی آرام - و طولانی - که پاهایم هم با من حرفشان می شود بیشتر احساس رسیدن می کنم . . . یک درد واقعی تری دارد برایم.
از این درد ها که توانستم بگذرم پرواز دیگر اجتناب ناپذیر خواهد بود.
راستی، من ترس از ارتفاع دارم
دلَـــــم یکـــــ کــوچــــه میخـــــواهَــــد
بـــی بــــن بَستــــ . . .
وَ بــــارانـــی نَــــم نَــــم . . .
وَ یکـــــ خـــــدا ، کـــــه کَــــمی بــــا هَــــم راه بــــرَویـــــم !!
هَـمـیــ ـن ...!
و یک خدا . . .
هم راه، هم همراه.